|
بیاین همه رو دوست داشته باشیم
وبلاگ شخصی پیمان طاهری
|
سلام دوستان نمیدونم چقدر با اهدای عضو آشنا هستین کارت اهدای اعضا دارین یا نه دوست دارین بعد از تموم شدن زندگیتون چند زندگی رو نجات بدین یا نه اینا رو نمیدونم ولی میدونم که من آرزوم اینه که اگر مرگم از طریق شهادت نبود از طریق مرگ مغزی باشه که ببینم زندگیم مثل اکثر مردم بی فایده تموم نمیشه و با تموم شدن زندگی من هم بتونم چند زندگی رو نجات بدم و هم اعضای بدنم به جای بیهوده پوسیدن زیر خاک، در بدن انسان دیگه ای به حیاتش ادامه بده جشن نفس (جشن تجلیل از خانواده های اهدا کننده و گیرنده ی عضو با حضور هنرمندان مطرح کشور و مسئولین کشوری) پنجشنبه و جمعه ی همین هفته در محل دائمی نمایشگاه های بین المللی تهران برگذار میشه و همونطور که میدونید حضور برای عموم آزاد است شما میتونید با حضور در این جشن و اطلاع رسانی به دوستان و آشنایان قدمی در راه توسعه ی فرهنگ مقدس اهدای عضو برداشته باشین پس وعده ی دیدار ما، جشن نفس مکان: تهران، بزرگراه چمران، محل دائمی نمایشگاه های بین المللی تهران زمان: ۲۸ و ۲۹ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ ساعت ۱۸ الی ۲۴
پی نوشت ۱: هرگونه سوالی راجع به اهدای عضو و جشن نفس دارین بنده در خدمتم پی نوشت ۲: برای اطلاعات بیشتر و تهیه ی کارت اهدای عضو میتونید به لینک زیر مراجعه کنید [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
پیامبر اکرم (ص): هر کس پیشانی مادر خویش را ببوسد، از آتش جهنم دور می ماند.
ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) و روز زن مبارک [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
دقت کردين بعضـي از آدم ها شبيه سوراخ هاي اول کمربنـدن هميشه هستن اما هيچ وقت به کارت نميان تـــا حـــالا دقــــت کـــرديــــن!؟ دقت کردبن دقت کردين وقتي دعواتون با يکي تمام شد تازه جواب هاي خوب به ذهنتون ميرسه دقت کردين هميشه خنده دار ترين موضوعات زماني به مغزت ميرسه که وسط مراسم ختم هستي؟ دقت کردين هر وقت کم ميارين يه جا ديگه رو نگا ميکنين؟؟ دقت کردين هر موقع جوراب پاتونه دمپايي توالت خيسه؟ دقت کردين تا مترو مي ايسته همه عين .... ميدون به سمت پله ها بعد که ميرسن بالا قدم ميزنن! دقت کردين: وقتي حوصله ات سر ميره اولين جايي که ميري سر يخچاله!!!!!!؟؟؟ دقت کردين تو سريال هاي ايراني هيچوقت خانوم ها نه دستشويي مي رن نه حموم...!
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
خدایا:
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد احسان تو را شمار نتوانم کرد گر بر سر من زبان شود هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد!
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
روزگاری عادت داشتم هنگام قدم زدن ترانه ای را با خودم زمزمه کنم
و یادم می آید که مادرم میگفت : پسر ! در راه شعری نخوان که در آن گوشت و پوست و خون و استخوان باشد، زیرا سگهای لاغر زادگاهت ، سالهاست که آواره خیالند !
منبع: http://duka.blogfa.com
پی نوشت: عکس کنار وبلاگم رو به مناسبت قهرمانی تیم محبوبم رئال گذاشتم [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
امروز خبر خیلی بدی بهم رسید
پدر مهدی (یکی از بهترین دوستام که از دوم دبیرستان دوستی نزدیکی باهاش داشتم و دارم) تو یه تصادف رانندگی فوت شد وقتی این خبر رو مهدی بهم گفت باورم نمیشد پدرش مرد فوق العاده خوبی بود پدر مهدی همون شبی که من داشتم میرفتم عمره (۲۶ فروردین) فوت شده بود ولی مهدی تا امروز به من نگفته بود که خوشحالیم خراب نشه البته نکته ای که منو شگفت زده کرد این بود که اون شب مهدی وقتی بی خبر از فوت پدرش بهش گفتم پروازمون با تاخیر انجام میشه و ۵ صبح حرکت میکنیم با اینکه تو اون وضع وحشتناک قرار داشت تا ۵ صبح به من اس ام اس داد که من تو فرودگاه احساس تنهایی نکنم. الان که فکرشو میکنم خیلییییییییییییییییی دل میخواد که آدم وقتی داره از غم از دست دادن پدرش دیوونه میشه برای در آوردن دوستش از تنهایی ساعت ها بهش اس ام اس بده ایشالا خدا پدرشو بیامرزه و همه ی رفتگان ما و شما رو واقعا" نمیتونم بگم چقدر واسه مهدی ناراحتم چون مهدی تک پسر بود و با پدرش ارتباط خیلی خیلی خوبی داشت هنوز وقتی سرمایی که امروز تو صدای مهدی هنگام گفتن این موضوع وجود داشت یادم میاد تنم میلرزه سرم داره میترکه بیچاره مهدی ...
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
سلام
خوبین؟ شاید باورتون نشه ولی از همین الان دلم برای مسجد النبی و بقیع و مسجد الحرام و ... خیلی تنگ شده. اونجا همه چیز واسم خوب و قشنگ بود. کاش بشه دوباره برم... شما چطورین؟ تو این چند وقت که نبودم چه کارا میکردین؟ اونجا به یاد همتون بودم و واستون کلی دعا کردم. ایشالا قسمت خودتون میشه میرین و میبینین چقدر اونجا فوق العادست ولی یه چیزی واسم خیلی جالب بود اونجا چیزای قشنگ زیاد بود. مثل مسجد النبی و بقیع و قبرستان ابوطالب و مسجد قبا و مسجد شیعیان و خیلی چیزای دیگه. ولی وقتی به همشون زیاد نگاه میکردی میتونستی زیباییشو برای خودت عادی کنی و با خیال راحت ازش لذت ببری. ولی کعبه...! کعبه تنها جایی بود که هرچقدر بهش نگاه کردم نتونستم راز این ابهت و شگفت انگیزیش رو درک کنم! میگن اولین نگاهی که به کعبه میندازی خیلی شگفت انگیزه ولی باور کنین بعد از ۶ روز که اونجا بودم آخرین نگاهی که به کعبه انداختم هم به اندازه ی همون نگاه اول شگفت زدم کرد! یه زیبایی تحسین برانگیز، رمز آلود، خیره کننده و وصف ناپذیر! واقعا" خارق العاده است. آدم دلش نمیخواد از نگاه کردن بهش دست بکشه و لحظه به لحظه ای که نگاهت روشه بیشتر بیشتر احساس میکنی که چقدر بی نظیره! حتی سال ها نگاه کردن بهش بعید میدونم واسه اینکه برای آدم عادی بشه کافی باشه. کلمات از توصیفش واقعا" عاجزه پس بیشتر نمیگم و دعا میکنم اونایی که نرفتن هرچه زودتر قسمتشون بشه. چون فقط با دیدنش از نزدیک میتونی درکش کنی! اونجا خیلی فکر کردم و سعی کردم به اوضاع خودم سر و سامونی بدم. عقایدم راجع به بعضی چیزا تغییر کرد. احساس میکنم خیلی اصلاح شدم و آماده شدم تا تلاش کنم برای انسان بهتری شدن. پس شما هم واسم دعا کنید که بتونم تاثیرات مثبت این سفر رو تا آخر عمرم حفظ کنم و بتونم بهتر و بهتر بشم التماس دعا... و آخرین نکته: قطعا" همه چی آرومه و من چقدر خوشحالم! یا حق [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای گل خودم
خوبین؟ من که عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم. دیشب نخوابیدم و امشب هم ۴ ساعته رسیدم تهران ولی انقدر از این سفر انرژی گرفتم که هنوز نخوابیدم. دلم واسه همتون تنگیده بود سر فرصت میام یه پست توپ میذارم فقط اینو بگم که: همه چیز آرومه، من چقدر خوشحالم ... پی نوشت: امشب سر فرصت هم یه پست خوب میذارم و هم بهتون سر میزنم ولی بدون شک به قول شاعر: من چقدر خوشبختم! [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
سلام دوستان
بلاخره روز آخر رسید قراره امشب ساعت ۲۴ ترمینال ۱ فرودگاه مهرآباد باشم تا در ساعات اولیه ی بامداد ۲۶ فروردین ماه ۱۳۹۱ تهران رو به مقصد جده ترک کنم بعضی از شما مدت زیادیه که منو میشناسید و بعضیا کم. ولی از همتون، از همتون! عاجزانه خواهش میکنم منو حلال کنید و واسم دعا کنید که خیلی محتاجم به دعا منم اونجا حتما" به یادتون هستم و واستون دعا میکنم گرچه فکر نمیکنم حرف آدمی مثل من پیش خدا خریدار داشته باشه ولی بازم واسه دوستای خوبم دعا میکنم پس یادتون نره منو از ته قلبتون حلال کنید مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا... پی نوشت: اونجا با گوشی به وبلاگ سر میزنم و کامنت ها رو می خونم و اگه شد جواب میدم یا علی ... [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا
جان بلا دیده منم، گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم، یار پسندید مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من
آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا
آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تا به نظر خواه و ببین ک آینه تابید مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا
نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و هیبت جمشید مرا
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
پرتو بی کیف منم جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا
حال و هوای رفتن عمره واسم خیلی جالبه انگار بزرگترین قرار ملاقات زندگیمو با بهترین و مهربون ترین فرد دنیا گذاشتم و دارم خودمو آماده میکنم تا به دیدارش برم امیدوارم این سفر نصیب همه ی عزیزان بشه... پی نوشت: پست بعدی و آخرین پست قبل از اعزام به سرزمین وحی ۲۵ فروردین ۱۳۹۱ [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
بچه ها لطفا" روی لینک پایین (کلمه ی معجزه) کلیک کنید.
[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
شعر اول را حمید مصدق سروده بوده است که فکر میکنم همه خواندهاند یا شنیدهاند:
من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛ باغبان از پی من تند دوید؛ سیب را دست تو دید؛ غضبآلود به من کرد نگاه؛ سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک؛ و تو رفتی و هنوز؛ سالهاست که در گوش من آرام آرام؛ خشخش گام تو تکرارکنان میدهد آزارم؛ و من اندیشهکنان غرق در این پندارم؛ که چرا باغچۀ کوچک ما سیب نداشت؛
چون که میدانستم؛ تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدی؛ پدرم از پی تو تند دوید؛ و نمیدانستی باغبان باغچۀ همسایه؛ پدر پیر من است؛ من به تو خندیدم؛ تا که با خندۀ خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم؛ بغض چشمان تو لیک؛ لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک؛ دل من گفت: برو! چون نمیخواست به خاطر بسپارد؛ گریۀ تلخ تو را؛ و من رفتم و هنوز؛ سالهاست که در ذهن من آرام آرام؛ حیرت و بغض تو تکرار کنان؛ میدهد آزارم؛ و من اندیشهکنان غرق در این پندارم؛ که چه میشد اگر باغچۀ خانه ما سیب نداشت؛
پسرک ماتش برد! که به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیده؛ باغبان از پی او تند دوید؛ به خیالش میخواست؛ حرمت باغچه و دختر کم سالش را؛ از پسر پس گیرد! غضب آلود به او غیظی کرد! این وسط من بودم؛ سیب دندانزدهای که روی خاک افتادم من که پیغمبر عشقی معصوم، بین دستان پر از دلهرۀ یک عاشق و لب و دندان ِ تشنۀ کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم چون رسولی ناکام! هر دو را بغض ربود... دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت: «او یقیناً پی معشوق خودش میآید!» پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: «مطمئناً که پشیمان شده بر میگردد!» سالهاست که پوسیدهام آرام آرام! عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز! جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم همه اندیشهکنان غرق در این پندارند: این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت ... [ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
نوروز باستانی مبارک [ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
بلاخره سال ۱۳۹۰ هم به روزای آخرش رسید و اینم آخرین پست من تو سال ۹۰ هستش
امسال سال جالبی بود. نمیتونم بگم سال خیلی خوبی بود چون اتفاقای بد زیادی برام افتاد ولی میتونم به جرات بگم سال ۹۰ یکی از بهترین سال های عمرم بوده. نه به خاطر خاطره هاش و اتفاقاش. فقط به خاطر تجربه هاش من عاشق تجربه کردنم امسال خیلی چیزا رو برای اولین بار تجربه کردم. و این اتفاقایی که برام افتاد بعضی هاشون خیلی زجرم داد ولی همشون رو دوست دارم چون چیزای زیادی به من یاد داد. خیلی زیاد! حضور در نمایشگاه بین المللی کتاب به عنوان پرسنل انتشارات بدر، فعالیت در بورس اوراق بهادار، در اومدن اسمم برای عمره ی دانشجویی (تاریخ دقیق اعزامم اعلام شد که ۲۶ فروردین هستش)، راه انداختن یه ایستگاه صلواتی تو محرم، برگزاری نخستین جشنواره ی شعر دانشجویی دانشگاه های تهران و خیلی چیزای دیگه که ترجیح میدم ازشون یاد نکنم (همون اتفاقای بد که کلی چیز بهم یاد دادن) در کل سال ۹۰ رو خیلی دوست دارم. احساس میکنم این پیمانی که الان هستم خیلی با اون پیمانی که اول سال ۹۰ وجود داشت فرق داره پخته تر شدم و اینو دوست دارم امیدوارم سال ۹۱ برای هممون (شما دوستای خوبم و خودم) سالی باشه سرشار از اتفاقای خوب و تجربه های ارزشمند و امیدوارم تو این سال بیایم همدیگه رو بیشتر دوست داشته باشیم... سال نو پیشاپیش مبارک... [ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
سلام بچه ها
خوبین؟ من که خوبم و امیدوارم شما هم خوب باشین تصمیم نداشتم تا عید پست بذارم ولی به خاطر یه خبر خیلی خوبی که بهم رسید اومدم تا یکم حال و هوای وبلاگ رو تغییر بدم و با ۱ تیر ۲ نشون بزنم. هم اینکه حال و هوای گرفته ی وبلاگ رو تغییر بدم و هم اینکه شادیمو با دوستای خوب وبلاگیم تقسیم کنم دوستم بهروز داره بچه دار میشه! دیشب بهم زنگ زد و گفت که خانومش بارداره! خیلی خوشحالم و از همینجا به خودش و خانومش تبریک میگم یه احساس عجیبی دارم. واسه آدم عجیبه ببینه کسی که از دوران راهنمایی باهاش دوست بوده، کسی که کودکی و نوجوونی و جوونی رو باهاش تجربه کرده، کسی که همیشه فکر میکردیم سالهای سال همینطور زندگیمون ادامه پیدا میکنه و با هم به فکر ازدواج و بچه دار شدن میخندیدیم، داره پدر میشه!! پدر! اونم بهروز! خیلی واسم عجیبه ولی هرچی که هست خیلی خوشحالم! خیلی! وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خیلی پی نوشت: یه بار اومدیم خوشحال باشیم!! بچه ی بهروز بنده خدا سقط شد. بیچاره... [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
به زودی ... [ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
حالا دیگر نه از حادثه خبری هست
نه از اعجاز چشم های آشنا !!! از دلتنگی ها که بگذریم تنهایی تنها اتفاق این روز های من است . . . [ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
تو دل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنند و من سکوت می کنم.... این مزرعه ی زندگی من است خشک و بی نشان ادامه مطلب [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ ] [ پیمان ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |